![]() |
![]() |
|
|
جنون فانتزی دخترکی کر که گوشواره هایش را در مشت می گرفت و روزی عروسکش را در آغوش پر چین پیرزنی جا گذاشت , امنیت زمستانی اندام نحیفش در پولیوری با بافت درشت و پف کرده , فصل ها انتخاب تنش بودند نه چشمهایش . جاده ی برفی و تنها یک جفت جای پا . تبعیدی کوچک آسمان پرواز را نیاموخته بود اگر چه تکه های ابر٬ جوراب ساق پوش پاهای تکیده اش بود . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:54 توسط |
|
|
خیلی به بدنت می رسی تنها چیزیه که برام مونده و اجازه نمی ده نبینمش پس به فکر زیبا شدن افتادی نه ، فقط به این خاطر که این تنها زیبایی مهار شدنیه تو حتی نسبت به بدنت هم موضع می گیری من فقط از ترس زشت بودنه که ترجیح می دم زیبا باشم رابطه ترس و زیبایی ! تا به حال بهش فکر نکرده بودم من اگه دستامو تو جیبت کنم کسی نمیگه دستهاشو پنهان کرده خوب ؟! ولی اگر پشتم بگیرمشون چرا چی می خوای بگی ؟ من سردمه می خوام دستم تو جیب تو باشه نمی فهمم چی میگی ولی درکت می کنم٬ احمقانه است ؟ اصرار تو برای فهمیدن من احمقانه نیست ولی قابل درک هم نیست خوب من تو رو ... بهت علاقه دارم من سردمه ...................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:4 توسط |
|
|
تنم هوای فاحشه ای را دارد که هنوز رنگ چشمهایش به عریانی اش می آید و همچون پیکره ای در عصر رنسانس مقابل چشمهای پر از خست و رغبت مردی است که شبی اتاق خواب اش را به موزه ای مبدل کرد . دلم هوای پسرکی را دارد که برای ضیافتی کودکانه تمام سنگ های دنیا را در سینه بند مادرش جمع می کرد و هنوز معنای آب های آزاد در یک لیوان را نمی فهمید تا تفنگ آب پاشش را از سنگ ریزه ها پر نکند . سرم هوای مرگ شاعری در روزنامه های کثیر الانتحار را دارد کسی که هیچ چارچوب و ستونی را بر نتابید ٬ تابوت را ٬ستون حوادث را تسلیت را . و کسی هوای مرا ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:36 توسط |
|
|
جنون اساطيري/ عقل هزاره ي سوم/ شهوت معصومانه ي تو / لا يعقل تر از شعر/ لا اقل تر از من/ اين شك با دستهاي يقين روي پاي خودش ايستاده/ در تهي گاه زمان شبهي به بدرقه ي يك جنازه مي آيد/ يك مست بر دوش يك جذامي/ پكلرزه ، پيك ريزه / مسخ هيولايي در حباب/ غروب : رگ زني ِ مدام آسمان/ تفسير سرخ ِ چهره هاي زرد/ جهان در انتظار نواختن ساعت هاي شني!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:24 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:29 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:21 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:13 توسط |
|
|
عقربه های ساعت را شبیه اندام زن و مردی تراشیده بود . عقربه ها راس ساعت 12 روی هم خوابیده بودند . دو مگس روی شماته جفت گیری می کردند . ساعت را نگاه کرد و دو باره به خواب فرو رفت کسی که تنها یک ساعت زندگی کرد کسی که تنها در یک ساعت زندگی کرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:8 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
انتقاد یادتون نره...
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
فوتوگرافیا بازی های داغ PC سرزمین عشق ها |
|
RSS
|