تنم هوای فاحشه ای را دارد که هنوز رنگ چشمهایش به عریانی اش می آید و همچون پیکره ای در عصر رنسانس مقابل چشمهای پر از خست و رغبت مردی است که شبی اتاق خواب اش را به موزه ای مبدل کرد .
دلم هوای پسرکی را دارد که برای ضیافتی کودکانه تمام سنگ های دنیا را در سینه بند مادرش جمع می کرد و هنوز معنای آب های آزاد در یک لیوان را نمی فهمید تا تفنگ آب پاشش را از سنگ ریزه ها پر نکند .
سرم هوای مرگ شاعری در روزنامه های کثیر الانتحار را دارد کسی که هیچ چارچوب و ستونی را بر نتابید ٬ تابوت را ٬ستون حوادث را تسلیت را .
و کسی هوای مرا ...
عقربه های ساعت را شبیه اندام زن و مردی تراشیده بود . عقربه ها راس ساعت 12 روی هم خوابیده بودند . دو مگس روی شماته جفت گیری می کردند .
ساعت را نگاه کرد و دو باره به خواب فرو رفت کسی که تنها یک ساعت زندگی کرد کسی که تنها در یک ساعت زندگی کرد .
جایی برای نشستن نبود
و ما سرسختانه ایستادیم!
جایی برای ایستادن نبود
و ما فاتحانه عبور کردیم !
همیشه "چیزی" نبود
و از آن رو "ما بودیم" !
طفل , لب بر سینه ی مادر به خواب فرو رفته بود
ادامه مطلب...
